تبليغاتX
باران بهاری عشق

باران بهاری عشق

امیر

دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد.

» مهر 1388
» شهریور 1388
» مرداد 1388
» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» زندگی...
» با ياد اون
» چیزی جز این نیست
» فقط برای تو
» دلتنگي
» هنوزم دوستت دارم
» تا تو برگردی
» فراموشی...
» تولدت مبارک
» تو...

زندگی... شنبه بیست و پنجم مهر 1388

 

 به تو می اندیشم!
ای سرا پا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم !
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم
به تو می اندیشم !
تو بدان این را
تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من
تنها تو بمان

 

وقتی تورو میبینمت دیگه نمیلرزه تنم

دیگه به چشمام نمیاد نگاه مهربون تو 

گفتی اگه دوسم داری

قسم بخور به جونه من 

گفتی بهم دروغ نگو

زیر قراراتم نزن 

دلم میاد

میخوام برم

همین روزا

بدون تو

دارم میرم

باور بکن

اینم قسم به جون تو 

به جون تو دیگه تورو دوست ندارم

به جون تو میرمو تنهات میزارم

یا جای تو اینجاست یا جای من

هر چیزی بلدی به جز عاشق شدن 

به جون تو دیگه تورو دوست ندارم

به جون تو میرمو تنهات میزارم

گریه های تو زیاد باشه یا کم

میرمو میبینی پشیمون نمیشم

دلم میاد

میخوام برم 

 

دلا یاران سه قسم اند گر بدانی

زبانی اند و نانی اند و جانی

به نانی نان بده از در برانش

حذر کن ای دل از یار زبانی

ولیکن یار جانی را نگهدار

به پایش جان بده تا میتوانی

 


با ياد اون دوشنبه نهم شهریور 1388

اگرزندگی همچون هزار اوایی مست .اوای لذت وشادی را زمزمه میکند اگاه بود که در سپیده دمان.لحظه ی وداع تیرگی ها .هزاران قطره ی در/گوهر/همچون غبار وگردی در فضای بیکران گم میگردد.دیگر نغمه های عشق نمسرود.چرا که اگاه بود در شعرش امید را نوید میدهد وشبنم از امید به طلوع طعمی نچشیده است ...اگر شقایق زندگی در دامان پر محبت کوهساران وحشی سر نوشت میدانست که رقص زیبا ی عشقش یاداور مرگ است.برای پروانه های مستی که بر ان دانه های اشک را می پاشددیگر شقایق درهر دم وزیدن نسیم نمیرقصیدوتنها به همدمی با شبنم های صبح گاهی بسنده میکرد...اگر شمع سرنوشت زندگی میدانست که برق چشمان شوخ وعشق طبعش همچون تیری است که قلب پاک پروانه ها منشیند ودلیل سرخی قلبش .قطره های سرخ فام خون پروانه ی عاشق است .دیگر در تارک دفتر زندگی نور نمی پراکند...اگر معشوقه ی دلشده می دانست که نثارکردن قلب پاکش وقربانی کردن جان خوشش.درراه عاشق همچون دل بستن به مه صبحدمی است هرگز پیمانه ی عشقش را نم نوشید وطومار دلبستگی وعشق بستن را در هم مینوردید وهرگز چشم بر قلم انگشتانش نمی بست... اگر ان پرنده ی هزار رنگ والوان میدانست که دانه هایی را که در ظرفی از طلا ریخته اند تا محبت را برایش نمایش دهند .میدانست که این دانه ها تنها برای پرواری اندام نی وار اوست تا اورا بر سفره های خوش گذرانی و لذت خود همچون دریدن برده ای توسط گرگ است که اورا نیز خواهند درید هرگز ازان دانه ها میل نمیکرد...اگر گلهای سرخ فام میدانستند که زیباییشان ازبهر دلبستن واسیر شدن دردستان اهریمن است که چند صباحی اورا پرورش داده تا همچون جلادی اندام لطیفش را جداسازد.هرگز به قامت خود گلی را نمیرویاندویادفتر هستی خودرا بسیارزود میبست...اگر بشرمیدانست که این دنیا با تمام زیبائیهایش دامی است برای به اسارت بردن ودر قعر چاه نفرت گم گشتن ودر پیچ وخم های انسانیت ره گم کردن.هرگز دل در گرو عشق اونمیبست که در پایان همچون جفا دیده از معشوق دانه های زیبا وزلال اشک را هدر دهد...


چیزی جز این نیست جمعه شانزدهم مرداد 1388

گفتنددرحدیث عشق غم نمیگنجد.اززمانی که بر کلبه ی عشق گام نهادم تا کنون بجز غم هیچ ندیدم.گغتند برسر در شهر عشق نگاشته اند خوش امدید .اما زمانی که از وادیه ها گذر کردم وبه شهر عشق رسیدم گفتند تازه واردان را نمیپذیریم گفتند بر سفره ی عشق جز محبت نمیبینید.امازمانی که برسفره ی عشق نشستم جز نامردمی ها هیچ ندیدم .گفتند برشهرعشق جز یک رنگی هیچ حاکمی نیست .امازمانی که وارد گشتم دورویی ها ونیرنگها را یافتم.گفتند در کلبه ی عشق جزوفا شمعی نمیسوزد.ولی تا وارد شدم شمع را گرد غم فرا گرفته بود وسالها بود که بیسو گشته بود .پس همه جز افسانه ای بیش نیست. .انچه از عشق میشنویم وانچه که از عشق میگوییم


فقط برای تو یکشنبه چهارم مرداد 1388

شايد اين طبيعت ساده و بي الايش من ،حدومرزي براي دوست داشتن نميشناسد ولي سخت در اين مكتوب فرو نشسته ام ، چه كسي مرا دوست ميدارد .اي فرشته نازل شده بر چشمانم ،اي شقايق زندگي ام ،اي تنها ستاره اسمان قلبم،اي زيباترين زيباييهاي محبت ،اي بهانه خواب شبهايم ،اي تنها نياز زنده بودنم ،اي اغاز روز بودنم ،اي نيمه پنهان من و تو  اي معشوقه من تو را با تمام وجود دوست دارم ومي پرست


دلتنگي شنبه سوم مرداد 1388

زمانی عاشقی و می تونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی .... در قفس رو باز کنی و بذاری پرنده قشنگت پرواز کنه... آزاد آزاد... بذار اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش... مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و برگشتنی باشه , برمیگرده...اما اگه برنگشت ... بسپرش دست خدا... بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جائی که میخواد برسه...به همون جائی که دل کوچیکش شاد باشه و احساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه.


هنوزم دوستت دارم چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

نمیدانم آسمان چگونه است و زمین چه سان که در هر چه مینگرم تو را میبینم . نمیدانم که به چه میندیشم که خدا را از یاد برده ام و تنها چیزی که که میدانم این است که هر چه دورتر میروی یادت نزدیک تر میشود و هر چه کمتر تو را میبینم نقشت بیشتر در دلم مینشیند.



مگر میشود با سنگ انداختنهای پیاپی ماه را از حافظه ی آب گرفت
به اندازه ی گریه کردن گنجشک دوست دارم شاید این دوست داشتن کم به نظر بیاد ولی گنجشکها وقتی گریه میکنن میمیرند


عشق شاید تنها جایزه ی این روزگار نا مهربان است که برای بردنش نیاز به پارتی نیست . برایش فرقی نمیکند که تو مردی یا زن و شاهی یا گدا هر که هستی باش تنها شرط آنست که ارزشش را داشته باشی

 


تا تو برگردی یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

میخواهم همگام با سایه تنهایم در خیال بارانی ام قدم بزنم و

چتر شکسته بغضم را بگشایم .

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گریه کنم

میخواهم در کنار دریای دلواپسی انتظار،

در انتهای جاده غربت بنشینم و

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخیها و ناباورانه ها از دیارم کوچ کنند.

میخواهم آنقدر اشک بریزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

دلتنگی من وقتی به پایان میرسد که انتظار سرآید و اتاقم از عطر حضور او لبریز شود !

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشید مینشینم

و آنگاه که خورشید غروب کند،

باز هم در شب و دست در دست ستاره ها

تا صبح هَجی میکنم واژه انتظار را ... !

تا تو برگردی ...

چقدر دلم گرفته ...

بی تو...

به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم و چشم عاشق تو را که گریه کرد میکشم

تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش که من بدون چشم تو چقدر درد میکشم


فراموشی... چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

 

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام

که چگونه

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم

تو نگرانم نشو

"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت

 


تولدت مبارک دوشنبه یازدهم خرداد 1388

چه لطيف است حس آغازي دوباره ،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روزي که تو آغاز شدي

روز میلاد تو

 

سلام و آرزوي من براي خوشبختي تو ، تو را در بر خواهد گرفت

واحساس خواهي كرد

اندكي شادتر ، و اندكي خوشبخت تر

و نخواهي دانست، كه چرا...؟

شب است وماه مي رقصد. ستاره نقره مي چيند.

نسيم پونه ها عطردلاويز شقايقها زلبهاي هوس آلود زنبق

بوسه مي گيرد .

ومن آهسته گام بر مي دارم.

اي معني زيباي عاطفه روزتولد تو

مقدس ترين روز براي قلب هاي عاشق است

پس آبي ترين ابي دريا سرخ ترين دشت شقايق ها

و نيلوفريترين آسمان تقديم به تو كه معصومانه ترين نگاه در

چشمان تو موج مي زند ، شكوفايي گل وجودت در خردادماه 

خجسته باد .

 

باز شدن گلبرگ ديگري از دفتر زندگي ات را با

هزاران کبوتر عاشق سپيد همراه با هزاران شاخه گل سرخ

آزاد مي کنم تا تو را در روز تولدت گلباران کنند. 


تو... پنجشنبه هفتم خرداد 1388

تو مرا می فهمی ...

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی...

 


غریب... شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم

 اگر چه می دانی که در غریبی زیستم

 مثل رودی بستر این خاک طی کرده ام

 تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم

 روبروی آینه شب تا سحر غم می خورم

 تا بفهمم عاقبت سایه ی گم گشته ی کیستم

 اگر چون کبک می خوانم اگر چون کوه خاموشم

 صدای توست در فکرم خیال توست در ذهنم

  بگیر از من تو این دل یادبودی

که تنها لایق این دل تو بودی

هزاران خواستند این دل بگیرند

ندادم چون عزیز دل تو بودی


طرح پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387

 

 

يكي داشت و يكي نداشت اوني كه داشت تو بودي

اوني كه تو رو نداشت من بودم

يكي خواست و يكي نخواست

اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن را نخواست من بودم

يكي بود و پس يكي نبود

اوني كه بود تو بودي اوني كه تو قلبه تو نبود من بودم

يكي اورد ويكي نياورد اوني كه اورد تو بودي اوني كه جزء تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم

 

تو خسته تر از آن بودی

که حتی

بیندیشی

که چقدر دوستت دارم

 


سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

 

لحظه لحظه ی انتظار را با عشق تو می گذرانم و هر لحظه نام زیبای تو را زیر لب زمزمه می کنم قلب عاشقم فقط تو را می خواهد و فقط به خطر وجود توست که می تپد روزی که بخواهند مرا از تو جدا کنند قلب من نیز برای همیشه از تپش باز خواهد ایستاد     

                                                             


اونی که رفته نمیاد ... دوشنبه چهاردهم بهمن 1387

 

یک خاطره ... یک یادگار ...

خاکستری تو دست باد 

تلخه ولی حقیقته

اونی که رفته نمیاد


تقدیم به او ... دوشنبه هفتم بهمن 1387

 

تقديم به او که نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 


بی وفایی چهارشنبه دوم بهمن 1387

                  

                  

                           مانده ام در کوچه های بی کسی...

                           سنگ قبرم را نمیسازد کسی...

                           مردم و خاکسترم را باد برد...

                           بهترین یارم مرا از یاد برد...

 


عشق به حسین سه شنبه هفدهم دی 1387

حسین جان ای که عالم همه دیوانه تو ای زجر کشیده ای شهید ای کسی که بیشترین ظلم را در دنیا دید ای یار ستمدیدگان و درد مندان ای که در روز شهادتت همه عالم به سوگ منشینند تو یی که میخواستی دنیا را از وجود کافران پاک کنی اما تا دنیا هست ظلم و ظالم هم وجود دارد

امروز روز تاسوعا حسینی صبح که از خانه بیرون امدم دیدم که با همه روزها فرق میکند مردم همه با هم مهربان شدند هر کس به فکر دیگری هست اگر عابری در خیابان باشد همه سوارش میکنند همه مردم انگار با هم فامیل شدنند نمیدانم در این دو روز تاسوعا و عاشورا چگونه مردم با هم یک دل میشوند کاش هر روز مردم با هم اینگونه بودند اینها از برکت شهید کربلاست ما هم در این روز میگوییم

 

 یا حسین یا حسین یا حسین

 


فقط اون دوشنبه پانزدهم مهر 1387

 

فقط اونکه میتونه به من زندگی ببخشه و من را به زندگی امیدوار کنه فقط اونکه باعث شده که من اینقدر درد و رنج را با آرامش تحمل کنم فقط یاد اون میتونه کمکم کنه تا این روز و شبهای لعنتی را سپری کنم هر انسانی میتونه تو زندگیش دلخوشیهای زیادی داشته باشه اما من تنها دلخوشیم فقط اونه فقط اونه که میتونه من را به اوج خوشی ببره وقتی بودنش را در کنارم حس میکنم یه حالی به من دست میده انگار  چه جوری بگم فکر میکنم تازه به دنیا امدم تو یه جایی یه جایی مثل بهشت دارم نفس میکشم انگار زنده شدم و هیچ غم و غصه ای ندارم و امید وارم تو زندگیش شکستی نباشه تا من هم شکست نخورم


بی وفایی چهارشنبه سوم مهر 1387

 

   دکترعلي شريعتي : هيچ گاه كسي را دوست نداشته باش، چون دوست

 داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون مي كشاند هر گاه

کسي را دوست داشتي رهايش كن. اگر به سويت باز نگشت بدان كه

از اول هم مال تو نبوده است


افسوس یکشنبه هفدهم شهریور 1387

يكي را دوست ميدارم ،

ولي افسوس ، او هرگز نميداند .نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست ميدارم

ولي افسوس ،

او هرگز نگاهم را نميخواند .

به برگ گل نوشتم من كه او را دوست ميدارم ،

ولي افسوس ،

او برگ گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند .

به مهتاب گفتم اي مهتاب ، سر راهت به كوي او سلام من رسان و گو كه او را دوست ميدارم .

ولي افسوس ،

يكي ابر سيه آمد زره روي ماه تابان پوشانيد .

صبا را ديدم و گفتم ، صبا دستم به دامانت، بگو از من به دلدارم كه او را دوست ميدارم

ولي افسوس ،

ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد .

كنون وا مانده از هرجا دگر با خود كنم نجوا ، يكي را دوست ميدارم ولي افسوس ، او هرگز نميداند            


با من بمان یکشنبه بیستم مرداد 1387

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن


بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن


موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن


من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن


بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن


امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن


چهارشنبه پنجم تیر 1387

 

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم


سوگند چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

 

روزگاري به نام خدا سوگند ياد كردم كه غير از او هيچ كس را نپرستم ،روزگاري به دوستيمان سوگند ياد كردم كه هيچ كس را به غير از تو دوست نداشته باشم ،روزگاري به عشق كلمه مقدس سوگند ياد كردم هرگز عشقمان را نابود نكنم ،روزگاري دير به زنجير محكمي كه عشقمان را متصل كرده سوگند ياد كردم هرگز اين زنجير را با خود پسندي و خود خواهي خود پاره نكنم ،روزگاري به اشكهاي خودم كه در مقابل تو براي اثبات دوست داشتن تو بود سوگند ياد كردم كه هرگز در مقابل سختيها اشك نريزم .اين اشكها همه مرواريدهايي بودند كه به خاطر وجودت و عشقت جاري شدند.پس بيا با هم بر تمام روزگارهايي كه سوگند ياد كرده ايم سوگند بخوريم كه هيچ وقت نگذاريم اين مرواريدهاي بلورين بر چشمهاي يكديگر جاري شوند.باشد كه عشقمان در مقابل خداوند پاك بماند.


ستاره ی گمشده دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

 

تو آنی که من برای دیدنت شبها در آسمان دنبال ستاره ی گمشده ای می گردم تو آنی که در پس طلوع خورشید می تابی و دلم را از گرمایت پر میکنی توآنی که من حتی در خواب قدم زنان دنبال رد پایی از تو که روی ماسه های ساحل ماندگار است میگردم تو آنی که کوه را با نگاهت متلاشی دریا را خشک خورشید را تاریک ودل سنگ را آب میکنی .پس قلب منی که از برگ گل نازک تر است .در پس این نگاه غریبه ی آشناهمه را برای من غریبه و خودت را برایم از هرآشنایی آشناتر کرده ای .تو کیستی؟ گویا تو را در خواب یا شاید هم در کنارم دیدم تو هر لحظه با منی صدای نفس کشیدن و تپش قلبت را می شنوم .صدای آهنگ دلنوازت را می دانم. من میدانم که تو در قلب من جای نداری بلکه قلب من در تو جای دارد. 


اگر تو نباشی... چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

اگر تو نباشي همه چيز برايم رنگ غروب را دارد ، اگر تو نباشي آواز پرندگان و پرواز آنها در آسمان آبي معنايي ندارد ، اگر تو نباشي غبار غم و سكوت سراسر وجودم را فرا ميگيرد ودرياهاي بيكران و رود خانه ها و جذرومد آنها برايم معنايي ندارد،اگر تو نباشي روياهاي زيبايم به حقيقت نمي پيوندند وعشق را باور ندارم ،اگر تو نباشي روزها و شبها ،ستارگان وخورشيد برايم زيبا نيستند وروزگارم تيره و تاريك است.اگر تو نباشي تنهايي مونس وهمدم من است ،اگر تو نباشي من هم نيستم وآن زمان است كه تنها مردن برايم مفهوم ومعنا پيدا ميكند .همه چيز با وجود تو برايم زيباست.


نميخواهم بميرم جمعه نوزدهم بهمن 1386

نميخواهم بميرم ،حال كه عاشق شدم دگر نميخواهم بميرم .

اي فرشته مرگ اندكي صبر كن ،هنوز به او كه عاشقش شده ام نگفته ام دوستش دارم .هنوز نگفته ام چشمانم منتظر يك نگاه اوست ،هنوز نگفته ام زندگي بدون او برايم محال است ،هنوز نگفته ام تنها بهانه نفس كشيدن هايم اوست،هنوز نگفته ام هر سپيده دم تنها به ديدار او بيدار ميشوم و هرشب با خيال چشمانش ميخوابم ،هنوز نگفته ام دوست دارم در آغوشش بگيرم و تنها در آغوش او بميرم .


چشمان یخ زده شنبه سیزدهم بهمن 1386

بی بهانه نگاهت میکنم بی بهانه نگاهم میکردی.....لحظه یکی شدن را حس می کردم چشمانم چشمه ای از اشک با تو بودن بود آب از این چشمه ها زیاد کشیده ام تا به تو رسیده ام و حالا در نگاهی عمیق عمق وجودم را در تو پیدا کردم پیدایی که تا به اکنون پنهان بود وجودی که با تو معنایش را میتوان درک کرد دستهایم را گرفتی و مرا به به تماشای ستا رگان بردی و آه.....چه زیبا بود آن ستارگان درب خانه قلبم را زدی و بر سر درش نوشتی تا همیشه دوستت دارم ....ساده گفتی .....و من ساده پذیرفتم. گره از کارم گشودی و باورت کردم برایم شیرین شیرین شدی درد هایم را دوا کردی .روز های سرد تنهایی برایم یخ زدند عکست را در گوشه ی دستم گذاشتم تا در کنارم حست کنم ولی افسوس ....... و حالا تو رفتی و من .....و من درب کلبه ی قلبم را به سوی هر مهاجر عاشقی بسته ام عشق هایم به تو بی پناه شده نیستی ببینی چه میکشم و چه غمگینم .........روزهای یخ بسته ی تنهایی هایم ذوب شده اند و من باید سلام دوباره ی انها را پذیرا باشم. انگار تنهایی عاشقم شده است نه تو همچنان تصویرت را در دستم نگاه داشته ام و به چشمانت خیره شده ام و حالا ...... وقت ان است که چشمان یخ زده ام را تقدیمت کنم .چشمان یخ زده ای که منتظرش بودی و شاید روزی وقتی احوالم را بپرسی عکسم را در صفحه ی سفر کرده ها ببینی خدا حافظ ای مرغ عاشق صد رنگ.........


با تو بودن جمعه پنجم بهمن 1386

هر روز که می گذرد بیشتر از دیروز تو را می شناسم و دوست دارم برای همیشه با تو باشم .درون چشمانت چیزیست که من را به دنبال خودش می کشاند و به سرزمینی فراتر از این سرزمین می برد .سرزمینی که مسیرش را فقط تو می دانی .زندگی چیست ؟؟؟ زندگی یعنی زنده بودن وزندگی کردن به خاطر تو وخوشبختی هم یعنی تو را داشتن .اینک  است که زندگی کردن را خوب درک می کنم. زندگی من فقط با وجود تو خلاصه می شود وبس. نمی توانم تو را به دست فراموشی بسپارم تو تنها کسی بودی که برای من عشق را معنا کردی تو تنها کسی بودی که در قلب شکسته ی من ماندی وتنهایم نگذاشتی .نمی دانم چگونه احساسی را که نسبت به تو دارم را بیان کنم نمی دانم چگونه بگویم دوستت دارم وچگونه خودم را درقلبت برای همیشه جای دهم .نمی دانم چگونه و چه زمانی عاشقت شدم ولی می دانم که عاشقت هستم و خواهم ماند...


حسین مظلوم دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

امروز اومدم تا در مورد امام حسين وواقعه ظهر عاشورا يه چيزهايي واسه دل خودم بنويسم . اما همين كه اومدم بنويسم اشك

 

توي چشمام حلقه زد و نتونستم بنويسم . نميدونم چرا ولي نشد چيزي بنويسم . راستش كلمات هم انگار ناراحت و اشك

 

شون در امده بود چون اصلا كمك نكردند چيزي در مورد امام حسين بنويسم حتي يك جمله . آسمون هم ابري وباروني بود .

 

 ميدونم كه آسمون همه دلها اين روزا ابري و بارونيه . عشق به امام حسين يه عشق آسمونيه و نميشه مثل يه عشق زميني واسشون

 

 جيزي نوشت . من كه نتونستم چيزي بنويسم يعني نميتونم واقعه اون روز رو به كلمه تبديل كنم و روي كاغذ بيارم . فقط در

 

اخر ميخوام اينو بگم كه يادمون نره وقتي ميخواي آب بنوشي حتي يك جرعه يه يا حسين بگيم و اين شعر را تقديم ميكنم به همه

 

عاشقان حسين

از آن روزي كه خونت بر زمين باريده ، گرديده

 

تمام خاك لبريز از شقايق هاي صحرايي

 

كسي مثل تو لفظ عشق را معنا نخواهد كرد

 

كسي مثل تو ، مثل تو ، به اين ايجاز و شيوايي

 

زلالي هاي ياران تو را تصوير ، از اين بهتر

 

كه جان دادن در ز اوج عطش دلهاي دريائي

 

به جان تو كه از تو ، غير تو ، هرگز نخواهم خواست

 

دلي دست تهي دارم مگر بر من ببخشايي

 


احساس عاشقانه شنبه بیست و دوم دی 1386

 

مهربانم ، اين روز ها نبودنت را بيش از پيش احساس ميكنم ، ميخواهم قطرات اشكهايم را كه همانند باران بهاري روي گونه هايم سرازير ميشود بر روي شانه هاي گرمت جاري سازم .

شانه هايي كه هيچ گاه حضورش را احساس نكردام و نخواهم كرد . نميداني چقدر دلم هوايت را كرده و برايت تنگ است . خيلي خسته ام ، خسته تر از هميشه ، تنها تر از هميشه . دوست دارم فرار كنم از خودم ، از تمام انسانها ، دير زمانيست كه از خودم دورم و تنها جسمم ، جسمي كه حتي به خودم تعلق ندارد. اي كاش ميتوانستم سرم را روي شانه هاي گرمت و دستم را روي قلب پر مهرت بگذارم ، قلبي كه با هر طپشش جاني دوباره به من ميبخشد ، گويا قلبت را در سينه خود احساس ميكنم .

اي كاش مي امدي و با من تا ابد مي ماندي تا ابد .

 

 

 


» بهترين خاطرات زندگيم
» غريبي آشنا
» تنهاترین تنها
» دو هم نفس دو عاشق
» سلطان بانو
» قلب یخی
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان » قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme



کد موسيقي در نايت اسکين

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس