باران بهاری عشق
دنبال خود می گردم تو دنیایی تنهایی یام پس بزار اعتراف کنم که من از یک شکست بزرگ می آیم ،بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن. . می گویند از صبح بنویس،از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ، باران پنچره چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش های مثبت می خواهد وآدم های خوشحال ،اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است. قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش برآید. سقف اعتماد تعمیری ست،مدام چکه می کند،آغوش ترانه ها همچنان ازعطرتن او که باید پر باشد خالی ست ،نمی توانم باورش کنم نه رفتنش ونه ماندنش را. مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد وآتش را می سوزاند. غم سنگینی است اگر سرنخواستن دلی دعوا باشد .اما همیشه حق با برنده نیست،می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست،بی علاج ست،دانستنش آدم را می کشد،گریه شبانه میآورد ،اما همین است خبر کاملآ ناگوار و واقعی است که من از چشم خدا افتادام ولی نمی دانم چرا سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستری های آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد به تو می اندیشم! وقتی تورو میبینمت دیگه نمیلرزه تنم دیگه به چشمام نمیاد نگاه مهربون تو گفتی اگه دوسم داری قسم بخور به جونه من گفتی بهم دروغ نگو زیر قراراتم نزن دلم میاد میخوام برم همین روزا بدون تو دارم میرم باور بکن اینم قسم به جون تو به جون تو دیگه تورو دوست ندارم به جون تو میرمو تنهات میزارم یا جای تو اینجاست یا جای من هر چیزی بلدی به جز عاشق شدن به جون تو دیگه تورو دوست ندارم به جون تو میرمو تنهات میزارم گریه های تو زیاد باشه یا کم میرمو میبینی پشیمون نمیشم دلم میاد میخوام برم دلا یاران سه قسم اند گر بدانی زبانی اند و نانی اند و جانی به نانی نان بده از در برانش حذر کن ای دل از یار زبانی ولیکن یار جانی را نگهدار به پایش جان بده تا میتوانی اگرزندگی همچون هزار اوایی مست .اوای لذت وشادی را زمزمه میکند اگاه بود که در سپیده دمان.لحظه ی وداع تیرگی ها .هزاران قطره ی در/گوهر/همچون غبار وگردی در فضای بیکران گم میگردد.دیگر نغمه های عشق نمسرود.چرا که اگاه بود در شعرش امید را نوید میدهد وشبنم از امید به طلوع طعمی نچشیده است ...اگر شقایق زندگی در دامان پر محبت کوهساران وحشی سر نوشت میدانست که رقص زیبا ی عشقش یاداور مرگ است.برای پروانه های مستی که بر ان دانه های اشک را می پاشددیگر شقایق درهر دم وزیدن نسیم نمیرقصیدوتنها به همدمی با شبنم های صبح گاهی بسنده میکرد...اگر شمع سرنوشت زندگی میدانست که برق چشمان شوخ وعشق طبعش همچون تیری است که قلب پاک پروانه ها منشیند ودلیل سرخی قلبش .قطره های سرخ فام خون پروانه ی عاشق است .دیگر در تارک دفتر زندگی نور نمی پراکند...اگر معشوقه ی دلشده می دانست که نثارکردن قلب پاکش وقربانی کردن جان خوشش.درراه عاشق همچون دل بستن به مه صبحدمی است هرگز پیمانه ی عشقش را نم نوشید وطومار دلبستگی وعشق بستن را در هم مینوردید وهرگز چشم بر قلم انگشتانش نمی بست... اگر ان پرنده ی هزار رنگ والوان میدانست که دانه هایی را که در ظرفی از طلا ریخته اند تا محبت را برایش نمایش دهند .میدانست که این دانه ها تنها برای پرواری اندام نی وار اوست تا اورا بر سفره های خوش گذرانی و لذت خود همچون دریدن برده ای توسط گرگ است که اورا نیز خواهند درید هرگز ازان دانه ها میل نمیکرد...اگر گلهای سرخ فام میدانستند که زیباییشان ازبهر دلبستن واسیر شدن دردستان اهریمن است که چند صباحی اورا پرورش داده تا همچون جلادی اندام لطیفش را جداسازد.هرگز به قامت خود گلی را نمیرویاندویادفتر هستی خودرا بسیارزود میبست...اگر بشرمیدانست که این دنیا با تمام زیبائیهایش دامی است برای به اسارت بردن ودر قعر چاه نفرت گم گشتن ودر پیچ وخم های انسانیت ره گم کردن.هرگز دل در گرو عشق اونمیبست که در پایان همچون جفا دیده از معشوق دانه های زیبا وزلال اشک را هدر دهد... گفتنددرحدیث عشق غم نمیگنجد.اززمانی که بر کلبه ی عشق گام نهادم تا کنون بجز غم هیچ ندیدم.گغتند برسر در شهر عشق نگاشته اند خوش امدید .اما زمانی که از وادیه ها گذر کردم وبه شهر عشق رسیدم گفتند تازه واردان را نمیپذیریم گفتند بر سفره ی عشق جز محبت نمیبینید.امازمانی که برسفره ی عشق نشستم جز نامردمی ها هیچ ندیدم .گفتند برشهرعشق جز یک رنگی هیچ حاکمی نیست .امازمانی که وارد گشتم دورویی ها ونیرنگها را یافتم.گفتند در کلبه ی عشق جزوفا شمعی نمیسوزد.ولی تا وارد شدم شمع را گرد غم فرا گرفته بود وسالها بود که بیسو گشته بود .پس همه جز افسانه ای بیش نیست. .انچه از عشق میشنویم وانچه که از عشق میگوییم شايد اين طبيعت ساده و بي الايش من ،حدومرزي براي دوست داشتن نميشناسد ولي سخت در اين مكتوب فرو نشسته ام ، چه كسي مرا دوست ميدارد .اي فرشته نازل شده بر چشمانم ،اي شقايق زندگي ام ،اي تنها ستاره اسمان قلبم،اي زيباترين زيباييهاي محبت ،اي بهانه خواب شبهايم ،اي تنها نياز زنده بودنم ،اي اغاز روز بودنم ،اي نيمه پنهان من و تو اي معشوقه من تو را با تمام وجود دوست دارم ومي پرست زمانی عاشقی و می تونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی .... در قفس رو باز کنی و بذاری پرنده قشنگت پرواز کنه... آزاد آزاد... بذار اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش... مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و برگشتنی باشه , برمیگرده...اما اگه برنگشت ... بسپرش دست خدا... بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جائی که میخواد برسه...به همون جائی که دل کوچیکش شاد باشه و احساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه. نمیدانم آسمان چگونه است و زمین چه سان که در هر چه مینگرم تو را میبینم . نمیدانم که به چه میندیشم که خدا را از یاد برده ام و تنها چیزی که که میدانم این است که هر چه دورتر میروی یادت نزدیک تر میشود و هر چه کمتر تو را میبینم نقشت بیشتر در دلم مینشیند. میخواهم همگام با سایه تنهایم در خیال بارانی ام قدم بزنم و به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم و چشم عاشق تو را که گریه کرد میکشم یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم تو نگرانم نشو "فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت چه لطيف است حس آغازي دوباره ، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روزي که تو آغاز شدي روز میلاد تو سلام و آرزوي من براي خوشبختي تو ، اندكي شادتر ، و اندكي خوشبخت تر و نخواهي دانست، كه چرا...؟ شب است وماه مي رقصد. ستاره نقره مي چيند. نسيم پونه ها عطردلاويز شقايقها زلبهاي هوس آلود زنبق بوسه مي گيرد . ومن آهسته گام بر مي دارم.
اي معني زيباي عاطفه روز مقدس ترين روز براي قلب هاي عاشق است پس آبي ترين ابي دريا سرخ ترين دشت شقايق ها چشمان تو موج مي زند ، شكوفايي گل وجودت در خردادماه خجسته باد . باز شدن گلبرگ ديگري از دفتر زندگي ات را با هزاران آزاد مي کنم تا تو را در روز تولدت گلباران کنند. تو مرا می فهمی ... من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی... بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم اگر چه می دانی که در غریبی زیستم مثل رودی بستر این خاک طی کرده ام تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم روبروی آینه شب تا سحر غم می خورم تا بفهمم عاقبت سایه ی گم گشته ی کیستم اگر چون کبک می خوانم اگر چون کوه خاموشم صدای توست در فکرم خیال توست در ذهنم بگیر از من تو این دل یادبودی که تنها لایق این دل تو بودی هزاران خواستند این دل بگیرند ندادم چون عزیز دل تو بودی
يكي داشت و يكي نداشت اوني كه داشت تو بودي اوني كه تو رو نداشت من بودم يكي خواست و يكي نخواست اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن را نخواست من بودم يكي بود و پس يكي نبود اوني كه بود تو بودي اوني كه تو قلبه تو نبود من بودم يكي اورد ويكي نياورد اوني كه اورد تو بودي اوني كه جزء تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم تو خسته تر از آن بودی که حتی بیندیشی که چقدر دوستت دارم لحظه لحظه ی انتظار را با عشق تو می گذرانم و هر لحظه نام زیبای تو را زیر لب زمزمه می کنم قلب عاشقم فقط تو را می خواهد و فقط به خطر وجود توست که می تپد روزی که بخواهند مرا از تو جدا کنند قلب من نیز برای همیشه از تپش باز خواهد ایستاد یک خاطره ... یک یادگار ... خاکستری تو دست باد تلخه ولی حقیقته اونی که رفته نمیاد تقديم به او که نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند مانده ام در کوچه های بی کسی... سنگ قبرم را نمیسازد کسی... مردم و خاکسترم را باد برد... بهترین یارم مرا از یاد برد... حسین جان ای که عالم همه دیوانه تو ای زجر کشیده ای شهید ای کسی که بیشترین ظلم را در دنیا دید ای یار ستمدیدگان و درد مندان ای که در روز شهادتت همه عالم به سوگ منشینند تو یی که میخواستی دنیا را از وجود کافران پاک کنی اما تا دنیا هست ظلم و ظالم هم وجود دارد امروز روز تاسوعا حسینی صبح که از خانه بیرون امدم دیدم که با همه روزها فرق میکند مردم همه با هم مهربان شدند هر کس به فکر دیگری هست اگر عابری در خیابان باشد همه سوارش میکنند همه مردم انگار با هم فامیل شدنند نمیدانم در این دو روز تاسوعا و عاشورا چگونه مردم با هم یک دل میشوند کاش هر روز مردم با هم اینگونه بودند اینها از برکت شهید کربلاست ما هم در این روز میگوییم فقط اونکه میتونه به من زندگی ببخشه و من را به زندگی امیدوار کنه فقط اونکه باعث شده که من اینقدر درد و رنج را با آرامش تحمل کنم فقط یاد اون میتونه کمکم کنه تا این روز و شبهای لعنتی را سپری کنم هر انسانی میتونه تو زندگیش دلخوشیهای زیادی داشته باشه اما من تنها دلخوشیم فقط اونه فقط اونه که میتونه من را به اوج خوشی ببره وقتی بودنش را در کنارم حس میکنم یه حالی به من دست میده انگار چه جوری بگم فکر میکنم تازه به دنیا امدم تو یه جایی یه جایی مثل بهشت دارم نفس میکشم انگار زنده شدم و هیچ غم و غصه ای ندارم و امید وارم دکترعلي شريعتي : هيچ گاه كسي را دوست نداشته باش، چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون مي كشاند هر گاه کسي را دوست داشتي رهايش كن. اگر به سويت باز نگشت بدان كه ولي افسوس ، او هرگز نميداند .نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست ميدارم او هرگز نگاهم را نميخواند . به برگ گل نوشتم من كه او را دوست ميدارم ، او برگ گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند . به مهتاب گفتم اي مهتاب ، سر راهت به كوي او سلام من رسان و گو كه او را دوست ميدارم . يكي ابر سيه آمد زره روي ماه تابان پوشانيد . صبا را ديدم و گفتم ، صبا دستم به دامانت، بگو از من به دلدارم كه او را دوست ميدارم ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد . كنون وا مانده از هرجا دگر با خود كنم نجوا ، يكي را دوست ميدارم ولي افسوس ، او هرگز نميداند من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم روزگاري به نام خدا سوگند ياد كردم كه غير از او هيچ كس را نپرستم ،روزگاري به دوستيمان سوگند ياد كردم كه هيچ كس را به غير از تو دوست نداشته باشم ،روزگاري به عشق كلمه مقدس سوگند ياد كردم هرگز عشقمان را نابود نكنم ،روزگاري دير به زنجير محكمي كه عشقمان را متصل كرده سوگند ياد كردم هرگز اين زنجير را با خود پسندي و خود خواهي خود پاره نكنم ،روزگاري به اشكهاي خودم كه در مقابل تو براي اثبات دوست داشتن تو بود سوگند ياد كردم كه هرگز در مقابل سختيها اشك نريزم .اين اشكها همه مرواريدهايي بودند كه به خاطر وجودت و عشقت جاري شدند.پس بيا با هم بر تمام روزگارهايي كه سوگند ياد كرده ايم سوگند بخوريم كه هيچ وقت نگذاريم اين مرواريدهاي بلورين بر چشمهاي يكديگر جاري شوند.باشد كه عشقمان در مقابل خداوند پاك بماند. تو آنی که من برای دیدنت شبها در آسمان دنبال ستاره ی گمشده ای می گردم تو آنی که در پس طلوع خورشید می تابی و دلم را از گرمایت پر میکنی توآنی که من حتی در خواب قدم زنان دنبال رد پایی از تو که روی ماسه های ساحل ماندگار است میگردم تو آنی که کوه را با نگاهت متلاشی دریا را خشک خورشید را تاریک ودل سنگ را آب میکنی .پس قلب منی که از برگ گل نازک تر است .در پس این نگاه غریبه ی آشناهمه را برای من غریبه و خودت را برایم از هرآشنایی آشناتر کرده ای .تو کیستی؟ گویا تو را در خواب یا شاید هم در کنارم دیدم تو هر لحظه با منی صدای نفس کشیدن و تپش قلبت را می شنوم .صدای آهنگ دلنوازت را می دانم. من میدانم که تو در قلب من جای نداری بلکه قلب من در تو جای دارد. اگر تو نباشي همه چيز برايم رنگ غروب را دارد ، اگر تو نباشي آواز پرندگان و پرواز آنها در آسمان آبي معنايي ندارد ، اگر تو نباشي غبار غم و سكوت سراسر وجودم را فرا ميگيرد ودرياهاي بيكران و رود خانه ها و جذرومد آنها برايم معنايي ندارد،اگر تو نباشي روياهاي زيبايم به حقيقت نمي پيوندند وعشق را باور ندارم ،اگر تو نباشي روزها و شبها ،ستارگان وخورشيد برايم زيبا نيستند وروزگارم تيره و تاريك است.اگر تو نباشي تنهايي مونس وهمدم من است ،اگر تو نباشي من هم نيستم وآن زمان است كه تنها مردن برايم مفهوم ومعنا پيدا ميكند .همه چيز با وجود تو برايم زيباست. اي فرشته مرگ اندكي صبر كن ،هنوز به او كه عاشقش شده ام نگفته ام دوستش دارم .هنوز نگفته ام چشمانم منتظر يك نگاه اوست ،هنوز نگفته ام زندگي بدون او برايم محال است ،هنوز نگفته ام تنها بهانه نفس كشيدن هايم اوست،هنوز نگفته ام هر سپيده دم تنها به ديدار او بيدار ميشوم و هرشب با خيال چشمانش ميخوابم ،هنوز نگفته ام دوست دارم در آغوشش بگيرم و تنها در آغوش او بميرم . هر روز که می گذرد بیشتر از دیروز تو را می شناسم و دوست دارم برای همیشه با تو باشم .درون چشمانت چیزیست که من را به دنبال خودش می کشاند و به سرزمینی فراتر از این سرزمین می برد .سرزمینی که مسیرش را فقط تو می دانی .زندگی چیست ؟؟؟ زندگی یعنی زنده بودن وزندگی کردن به خاطر تو وخوشبختی هم یعنی تو را داشتن .اینک است که زندگی کردن را خوب درک می کنم. زندگی من فقط با وجود تو خلاصه می شود وبس. نمی توانم تو را به دست فراموشی بسپارم تو تنها کسی بودی که برای من عشق را معنا کردی تو تنها کسی بودی که در قلب شکسته ی من ماندی وتنهایم نگذاشتی .نمی دانم چگونه احساسی را که نسبت به تو دارم را بیان کنم نمی دانم چگونه بگویم دوستت دارم وچگونه خودم را درقلبت برای همیشه جای دهم .نمی دانم چگونه و چه زمانی عاشقت شدم ولی می دانم که عاشقت هستم و خواهم ماند... امروز اومدم تا در مورد امام حسين وواقعه ظهر عاشورا يه چيزهايي واسه دل خودم بنويسم . اما همين كه اومدم بنويسم اشك توي چشمام حلقه زد و نتونستم بنويسم . نميدونم چرا ولي نشد چيزي بنويسم . راستش كلمات هم انگار ناراحت و اشك شون در امده بود چون اصلا كمك نكردند چيزي در مورد امام حسين بنويسم حتي يك جمله . آسمون هم ابري وباروني بود . ميدونم كه آسمون همه دلها اين روزا ابري و بارونيه . عشق به امام حسين يه عشق آسمونيه و نميشه مثل يه عشق زميني واسشون جيزي نوشت . من كه نتونستم چيزي بنويسم يعني نميتونم واقعه اون روز رو به كلمه تبديل كنم و روي كاغذ بيارم . فقط در اخر ميخوام اينو بگم كه يادمون نره وقتي ميخواي آب بنوشي حتي يك جرعه يه يا حسين بگيم و اين شعر را تقديم ميكنم به همه عاشقان حسين از آن روزي كه خونت بر زمين باريده ، گرديده تمام خاك لبريز از شقايق هاي صحرايي كسي مثل تو لفظ عشق را معنا نخواهد كرد كسي مثل تو ، مثل تو ، به اين ايجاز و شيوايي زلالي هاي ياران تو را تصوير ، از اين بهتر كه جان دادن در ز اوج عطش دلهاي دريائي به جان تو كه از تو ، غير تو ، هرگز نخواهم خواست دلي دست تهي دارم مگر بر من ببخشايي

![]()
ای سرا پا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم !
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم
به تو می اندیشم !
تو بدان این را
تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من
تنها تو بمان
![]()
![]()
.jpg)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.jpg)
![]()


مگر میشود با سنگ انداختنهای پیاپی ماه را از حافظه ی آب گرفت
به اندازه ی گریه کردن گنجشک دوست دارم شاید این دوست داشتن کم به نظر بیاد ولی گنجشکها وقتی گریه میکنن میمیرند
عشق شاید تنها جایزه ی این روزگار نا مهربان است که برای بردنش نیاز به پارتی نیست . برایش فرقی نمیکند که تو مردی یا زن و شاهی یا گدا هر که هستی باش تنها شرط آنست که ارزشش را داشته باشی ![]()
![]()
چتر شکسته بغضم را بگشایم .
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گریه کنم
میخواهم در کنار دریای دلواپسی انتظار،
در انتهای جاده غربت بنشینم و
نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخیها و ناباورانه ها از دیارم کوچ کنند.
میخواهم آنقدر اشک بریزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند
دلتنگی من وقتی به پایان میرسد که انتظار سرآید و اتاقم از عطر حضور او لبریز شود !
من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشید مینشینم
و آنگاه که خورشید غروب کند،
باز هم در شب و دست در دست ستاره ها
تا صبح هَجی میکنم واژه انتظار را ... !
تا تو برگردی ...
چقدر دلم گرفته ...
بی تو...
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش که من بدون چشم تو چقدر درد میکشم![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()


![]()
![]()
![]()

![]()

![]()





یا حسین یا حسین یا حسین ![]()

![]()
تو زندگیش شکستی نباشه تا من هم شکست نخورم![]()
![]()
از اول هم مال تو نبوده است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
يكي را دوست ميدارم ،![]()
ولي افسوس ،![]()
ولي افسوس ،![]()
ولي افسوس ،![]()
ولي افسوس ،![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
موهات را ببند دلم را تکان نده
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

