|
|
|
||||
|
گر به سوی کوچه دلدار راهی باز گردد گر که بخته خفته ام با من دمی همساز گردد گر نسیم صبح گاهی ره به کوی دوست یابد گر دل افسرده با ان سرو قد همراز گردد گر نی از درد عشاق شرحی باز گوید گر دل غم زده با غم خواه هم اغاز گردد گر سلیمان بر غم مور ضعیفی رحمت ارد در بر صاحب دلان والی و سرافراز گردد در هوایش سر سپارم در غدومش جان بریزم گر به رویم در گشاید گر بنازی باز گردد سایه افکند بر سرم ای سروستان نگویی تا که جانم از جهان اماده پرواز گردد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 20:31 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عشق کلمه ای است که هم دل رو می توانه داغون کنه هم زندگی اصلا
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 10:17 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دل من آه چه تنهاست خدا می داند تشنه در حصرت دریاست خدا می داند خسته ازمعبر خاموشی این پنجرهها چشم من محو تماشاست خدا می داند این همه اشک که از چشم ترم می بارد موجی از دردودل ماست خدا می داند زخمی از صیرت تنهایی این ثانیه ها عشق همسایه ی غم هاست خدا میداند دل عاشق تر من بین که در فصل خزان سوخته از فرداست خدامی داند بی توای همسفر گمشده درجاده ی عشق دل من اه چه تنهاست خدامی داند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 8:32 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تو را دوست میدارم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 9:44 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دنبال خود می گردم تو دنیایی تنهایی یام
پس بزار اعتراف کنم که من از یک شکست بزرگ می آیم ،بگذار همه برای این اعتراف تلخ
سرزنشم کنند.شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن. . می گویند از صبح بنویس،از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ، باران
پنچره چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش های مثبت می خواهد وآدم های خوشحال ،اما
من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم.
بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.
قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش برآید.
سقف اعتماد تعمیری ست،مدام چکه می کند،آغوش ترانه ها همچنان ازعطرتن او که باید پر
باشد خالی ست ،نمی توانم باورش کنم نه رفتنش ونه ماندنش را.
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد
می آورد وآتش را می سوزاند. غم سنگینی است اگر سرنخواستن دلی دعوا باشد .اما همیشه حق با برنده نیست،می شود در
عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.
قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست،بی علاج ست،دانستنش آدم را می کشد،گریه شبانه
میآورد ،اما همین است خبر کاملآ ناگوار و واقعی است که من از چشم خدا افتادام
ولی نمی دانم چرا
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستری های آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:1 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
به تو می اندیشم!
وقتی تورو میبینمت دیگه نمیلرزه تنم دیگه به چشمام نمیاد نگاه مهربون تو گفتی اگه دوسم داری قسم بخور به جونه من گفتی بهم دروغ نگو زیر قراراتم نزن دلم میاد میخوام برم همین روزا بدون تو دارم میرم باور بکن اینم قسم به جون تو به جون تو دیگه تورو دوست ندارم به جون تو میرمو تنهات میزارم یا جای تو اینجاست یا جای من هر چیزی بلدی به جز عاشق شدن به جون تو دیگه تورو دوست ندارم به جون تو میرمو تنهات میزارم گریه های تو زیاد باشه یا کم میرمو میبینی پشیمون نمیشم دلم میاد میخوام برم
دلا یاران سه قسم اند گر بدانی زبانی اند و نانی اند و جانی به نانی نان بده از در برانش حذر کن ای دل از یار زبانی ولیکن یار جانی را نگهدار به پایش جان بده تا میتوانی
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:21 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگرزندگی همچون هزار اوایی مست .اوای لذت وشادی را زمزمه میکند اگاه بود که در سپیده دمان.لحظه ی وداع تیرگی ها .هزاران قطره ی در/گوهر/همچون غبار وگردی در فضای بیکران گم میگردد.دیگر نغمه های عشق نمسرود.چرا که اگاه بود در شعرش امید را نوید میدهد وشبنم از امید به طلوع طعمی نچشیده است ...اگر شقایق زندگی در دامان پر محبت کوهساران وحشی سر نوشت میدانست که رقص زیبا ی عشقش یاداور مرگ است.برای پروانه های مستی که بر ان دانه های اشک را می پاشددیگر شقایق درهر دم وزیدن نسیم نمیرقصیدوتنها به همدمی با شبنم های صبح گاهی بسنده میکرد...اگر شمع سرنوشت زندگی میدانست که برق چشمان شوخ وعشق طبعش همچون تیری است که قلب پاک پروانه ها منشیند ودلیل سرخی قلبش .قطره های سرخ فام خون پروانه ی عاشق است .دیگر در تارک دفتر زندگی نور نمی پراکند...اگر معشوقه ی دلشده می دانست که نثارکردن قلب پاکش وقربانی کردن جان خوشش.درراه عاشق همچون دل بستن به مه صبحدمی است هرگز پیمانه ی عشقش را نم نوشید وطومار دلبستگی وعشق بستن را در هم مینوردید وهرگز چشم بر قلم انگشتانش نمی بست... اگر ان پرنده ی هزار رنگ والوان میدانست که دانه هایی را که در ظرفی از طلا ریخته اند تا محبت را برایش نمایش دهند .میدانست که این دانه ها تنها برای پرواری اندام نی وار اوست تا اورا بر سفره های خوش گذرانی و لذت خود همچون دریدن برده ای توسط گرگ است که اورا نیز خواهند درید هرگز ازان دانه ها میل نمیکرد...اگر گلهای سرخ فام میدانستند که زیباییشان ازبهر دلبستن واسیر شدن دردستان اهریمن است که چند صباحی اورا پرورش داده تا همچون جلادی اندام لطیفش را جداسازد.هرگز به قامت خود گلی را نمیرویاندویادفتر هستی خودرا بسیارزود میبست...اگر بشرمیدانست که این دنیا با تمام زیبائیهایش دامی است برای به اسارت بردن ودر قعر چاه نفرت گم گشتن ودر پیچ وخم های انسانیت ره گم کردن.هرگز دل در گرو عشق اونمیبست که در پایان همچون جفا دیده از معشوق دانه های زیبا وزلال اشک را هدر دهد...
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 17:25 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گفتنددرحدیث عشق غم نمیگنجد.اززمانی که بر کلبه ی عشق گام نهادم تا کنون بجز غم هیچ ندیدم.گغتند برسر در شهر عشق نگاشته اند خوش امدید .اما زمانی که از وادیه ها گذر کردم وبه شهر عشق رسیدم گفتند تازه واردان را نمیپذیریم گفتند بر سفره ی عشق جز محبت نمیبینید.امازمانی که برسفره ی عشق نشستم جز نامردمی ها هیچ ندیدم .گفتند برشهرعشق جز یک رنگی هیچ حاکمی نیست .امازمانی که وارد گشتم دورویی ها ونیرنگها را یافتم.گفتند در کلبه ی عشق جزوفا شمعی نمیسوزد.ولی تا وارد شدم شمع را گرد غم فرا گرفته بود وسالها بود که بیسو گشته بود .پس همه جز افسانه ای بیش نیست. .انچه از عشق میشنویم وانچه که از عشق میگوییم
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 19:44 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شايد اين طبيعت ساده و بي الايش من ،حدومرزي براي دوست داشتن نميشناسد ولي سخت در اين مكتوب فرو نشسته ام ، چه كسي مرا دوست ميدارد .اي فرشته نازل شده بر چشمانم ،اي شقايق زندگي ام ،اي تنها ستاره اسمان قلبم،اي زيباترين زيباييهاي محبت ،اي بهانه خواب شبهايم ،اي تنها نياز زنده بودنم ،اي اغاز روز بودنم ،اي نيمه پنهان من و تو اي معشوقه من تو را با تمام وجود دوست دارم ومي پرست
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 21:12 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زمانی عاشقی و می تونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی .... در قفس رو باز کنی و بذاری پرنده قشنگت پرواز کنه... آزاد آزاد... بذار اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش... مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و برگشتنی باشه , برمیگرده...اما اگه برنگشت ... بسپرش دست خدا... بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جائی که میخواد برسه...به همون جائی که دل کوچیکش شاد باشه و احساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه.
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 8:17 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمیدانم آسمان چگونه است و زمین چه سان که در هر چه مینگرم تو را میبینم . نمیدانم که به چه میندیشم که خدا را از یاد برده ام و تنها چیزی که که میدانم این است که هر چه دورتر میروی یادت نزدیک تر میشود و هر چه کمتر تو را میبینم نقشت بیشتر در دلم مینشیند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:24 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
میخواهم همگام با سایه تنهایم در خیال بارانی ام قدم بزنم و به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم و چشم عاشق تو را که گریه کرد میکشم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:24 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم تو نگرانم نشو "فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:22 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چه لطيف است حس آغازي دوباره ، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روزي که تو آغاز شدي روز میلاد تو
سلام و آرزوي من براي خوشبختي تو ، تو را در بر خواهد گرفت واحساس خواهي كرداندكي شادتر ، و اندكي خوشبخت تر و نخواهي دانست، كه چرا...؟ شب است وماه مي رقصد. ستاره نقره مي چيند. نسيم پونه ها عطردلاويز شقايقها زلبهاي هوس آلود زنبق بوسه مي گيرد . ومن آهسته گام بر مي دارم.
اي معني زيباي عاطفه روز تولد تومقدس ترين روز براي قلب هاي عاشق است پس آبي ترين ابي دريا سرخ ترين دشت شقايق ها و نيلوفريترين آسمان تقديم به تو كه معصومانه ترين نگاه درچشمان تو موج مي زند ، شكوفايي گل وجودت در خردادماه خجسته باد .
باز شدن گلبرگ ديگري از دفتر زندگي ات را با هزاران کبوتر عاشق سپيد همراه با هزاران شاخه گل سرخآزاد مي کنم تا تو را در روز تولدت گلباران کنند.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:28 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تو مرا می فهمی ... من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 19:26 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم اگر چه می دانی که در غریبی زیستم مثل رودی بستر این خاک طی کرده ام تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم روبروی آینه شب تا سحر غم می خورم تا بفهمم عاقبت سایه ی گم گشته ی کیستم اگر چون کبک می خوانم اگر چون کوه خاموشم صدای توست در فکرم خیال توست در ذهنم بگیر از من تو این دل یادبودی که تنها لایق این دل تو بودی هزاران خواستند این دل بگیرند ندادم چون عزیز دل تو بودی
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:10 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يكي داشت و يكي نداشت اوني كه داشت تو بودي اوني كه تو رو نداشت من بودم يكي خواست و يكي نخواست اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن را نخواست من بودم يكي بود و پس يكي نبود اوني كه بود تو بودي اوني كه تو قلبه تو نبود من بودم يكي اورد ويكي نياورد اوني كه اورد تو بودي اوني كه جزء تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم
تو خسته تر از آن بودی که حتی بیندیشی که چقدر دوستت دارم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:45 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
لحظه لحظه ی انتظار را با عشق تو می گذرانم و هر لحظه نام زیبای تو را زیر لب زمزمه می کنم قلب عاشقم فقط تو را می خواهد و فقط به خطر وجود توست که می تپد روزی که بخواهند مرا از تو جدا کنند قلب من نیز برای همیشه از تپش باز خواهد ایستاد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:18 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک خاطره ... یک یادگار ... خاکستری تو دست باد تلخه ولی حقیقته اونی که رفته نمیاد
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:30 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تقديم به او که نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 9:37 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مانده ام در کوچه های بی کسی... سنگ قبرم را نمیسازد کسی... مردم و خاکسترم را باد برد... بهترین یارم مرا از یاد برد...
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:24 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
حسین جان ای که عالم همه دیوانه تو ای زجر کشیده ای شهید ای کسی که بیشترین ظلم را در دنیا دید ای یار ستمدیدگان و درد مندان ای که در روز شهادتت همه عالم به سوگ منشینند تو یی که میخواستی دنیا را از وجود کافران پاک کنی اما تا دنیا هست ظلم و ظالم هم وجود دارد امروز روز تاسوعا حسینی صبح که از خانه بیرون امدم دیدم که با همه روزها فرق میکند مردم همه با هم مهربان شدند هر کس به فکر دیگری هست اگر عابری در خیابان باشد همه سوارش میکنند همه مردم انگار با هم فامیل شدنند نمیدانم در این دو روز تاسوعا و عاشورا چگونه مردم با هم یک دل میشوند کاش هر روز مردم با هم اینگونه بودند اینها از برکت شهید کربلاست ما هم در این روز میگوییم
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 8:27 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فقط اونکه میتونه به من زندگی ببخشه و من را به زندگی امیدوار کنه فقط اونکه باعث شده که من اینقدر درد و رنج را با آرامش تحمل کنم فقط یاد اون میتونه کمکم کنه تا این روز و شبهای لعنتی را سپری کنم هر انسانی میتونه تو زندگیش دلخوشیهای زیادی داشته باشه اما من تنها دلخوشیم فقط اونه فقط اونه که میتونه من را به اوج خوشی ببره وقتی بودنش را در کنارم حس میکنم یه حالی به من دست میده انگار چه جوری بگم فکر میکنم تازه به دنیا امدم تو یه جایی یه جایی مثل بهشت دارم نفس میکشم انگار زنده شدم و هیچ غم و غصه ای ندارم و امید وارم
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:43 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دکترعلي شريعتي : هيچ گاه كسي را دوست نداشته باش، چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون مي كشاند هر گاه کسي را دوست داشتي رهايش كن. اگر به سويت باز نگشت بدان كه
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:1 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ولي افسوس ، او هرگز نميداند .نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست ميدارم
او هرگز نگاهم را نميخواند . به برگ گل نوشتم من كه او را دوست ميدارم ،
او برگ گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند . به مهتاب گفتم اي مهتاب ، سر راهت به كوي او سلام من رسان و گو كه او را دوست ميدارم .
يكي ابر سيه آمد زره روي ماه تابان پوشانيد . صبا را ديدم و گفتم ، صبا دستم به دامانت، بگو از من به دلدارم كه او را دوست ميدارم
ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد . كنون وا مانده از هرجا دگر با خود كنم نجوا ، يكي را دوست ميدارم ولي افسوس ، او هرگز نميداند
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:2 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 19:52 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:18 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزگاري به نام خدا سوگند ياد كردم كه غير از او هيچ كس را نپرستم ،روزگاري به دوستيمان سوگند ياد كردم كه هيچ كس را به غير از تو دوست نداشته باشم ،روزگاري به عشق كلمه مقدس سوگند ياد كردم هرگز عشقمان را نابود نكنم ،روزگاري دير به زنجير محكمي كه عشقمان را متصل كرده سوگند ياد كردم هرگز اين زنجير را با خود پسندي و خود خواهي خود پاره نكنم ،روزگاري به اشكهاي خودم كه در مقابل تو براي اثبات دوست داشتن تو بود سوگند ياد كردم كه هرگز در مقابل سختيها اشك نريزم .اين اشكها همه مرواريدهايي بودند كه به خاطر وجودت و عشقت جاري شدند.پس بيا با هم بر تمام روزگارهايي كه سوگند ياد كرده ايم سوگند بخوريم كه هيچ وقت نگذاريم اين مرواريدهاي بلورين بر چشمهاي يكديگر جاري شوند.باشد كه عشقمان در مقابل خداوند پاك بماند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:24 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تو آنی که من برای دیدنت شبها در آسمان دنبال ستاره ی گمشده ای می گردم تو آنی که در پس طلوع خورشید می تابی و دلم را از گرمایت پر میکنی توآنی که من حتی در خواب قدم زنان دنبال رد پایی از تو که روی ماسه های ساحل ماندگار است میگردم تو آنی که کوه را با نگاهت متلاشی دریا را خشک خورشید را تاریک ودل سنگ را آب میکنی .پس قلب منی که از برگ گل نازک تر است .در پس این نگاه غریبه ی آشناهمه را برای من غریبه و خودت را برایم از هرآشنایی آشناتر کرده ای .تو کیستی؟ گویا تو را در خواب یا شاید هم در کنارم دیدم تو هر لحظه با منی صدای نفس کشیدن و تپش قلبت را می شنوم .صدای آهنگ دلنوازت را می دانم. من میدانم که تو در قلب من جای نداری بلکه قلب من در تو جای دارد.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:5 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر تو نباشي همه چيز برايم رنگ غروب را دارد ، اگر تو نباشي آواز پرندگان و پرواز آنها در آسمان آبي معنايي ندارد ، اگر تو نباشي غبار غم و سكوت سراسر وجودم را فرا ميگيرد ودرياهاي بيكران و رود خانه ها و جذرومد آنها برايم معنايي ندارد،اگر تو نباشي روياهاي زيبايم به حقيقت نمي پيوندند وعشق را باور ندارم ،اگر تو نباشي روزها و شبها ،ستارگان وخورشيد برايم زيبا نيستند وروزگارم تيره و تاريك است.اگر تو نباشي تنهايي مونس وهمدم من است ،اگر تو نباشي من هم نيستم وآن زمان است كه تنها مردن برايم مفهوم ومعنا پيدا ميكند .همه چيز با وجود تو برايم زيباست.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:40 توسط امیر
|
|
|||||
|
|||||